شغالی در روستایی بلای جان مرغ و خروس های روستا شده
بود از جمله چند تامرغ وخروس احمد نامی را نیز خورده بود...
احمد تصمیم میگیرد این شغال را به تله بیندازد دیگران گفتند
امکان ندارد بگذار با تفنگ او را بکشیم ... احمدگفت :من
اینجوری دلم خنک نمی شود .... فکری دارم تا برای یک عمر
بلایی بر سر این شغال بیاورم که او وامثال او دیگر بفکر اینکار
نیفتند...تله ایی سیمی در کنار پرچین باغ خود قرار داد و بعد از
چند روز شغال بدام افتاد.. واحمد یک زنگی که مخصوص
گوسفندان بود بگردن شغال آویزان کرده وی را رها کرد....حال
خود بخوانید بقیه ماجرا و سر گذشت این شغال را ... لازم بذکر
است این داستان واقعی است.....
کورش خجیر
موضوعات مرتبط: مقالات ، گوناگون
تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ | ۱۰:۱۸ ب.ظ | نویسنده : کورش خجیر |

