چقدر سخت است بی شکوه، در این مرداب خندیدن

بسان چهره ای مرده، درون قاب خندیدن

چقدر سخت است در جایی، بگویندت سخن هایی

نباشد گونه را نایی، برای ناب خندیدن

در این کوچه که من هستم، به جای سکه در دستم

کسی نامد مرا گوید، بیا دریاب خندیدن

چه میشد در قبال زر ، بگویم بر کس دیگر

طعام من چنین آور، تو یک بشقاب خندیدن

اگر صیاد هر از گاهی، کشد قلاب خودخواهی

چقدر سخت است چون ماهی، بر آن قلاب خندیدن

در آن لحظه که سنجابی، فتاده چنگ یک دامی

چقدر باید حقیری که، بر آن سنجاب خندیدن

وگر که سوی مرغابی، زدی تیری و در آبی

فتد بس ناجوانمردی ست، بر آن مرغاب خندیدن

ببینم آندمی که خود، درون سیل افتادی

چنان سهل است آنگونه، در این سیلاب خندیدن؟

اگر خندیدن انگونه ست، پسندم گریه را زین پس

لبم از صورتم برّم ، پی این باب خندیدن

چه خوش بود آن زمانی که، درون کودکی بودیم

چه بی ترکه گریستن ها، چه بی اسباب خندیدن

چه خوش بُد کودکی هامان، چه بد شد در بزرگی که

نه در بیداری و حتی، نه اندر خواب خندیدن

دگر بی اذن و بی رخصت، نباشد خنده هم حقت

چقدر سخت است چون رعیت، پی ارباب خندیدن

گمانم عاقبت جایی، برای خنده بگزینند

سپس دستور خواهند داد، به روی آب خندیدن!


وبلاگ http://hamedbakhshi.blogfa.com/

اشعار حامد بخشی


آدرس فتوبلاگم http://angas.photoblog.ir

 




تاريخ : جمعه بیستم خرداد ۱۳۹۰ | ۸:۱۹ ب.ظ | نویسنده : کورش خجیر |