بنام ایزدی که سفره اش پهن است برای همه
در گذر خیابانهای شهر در تلاش تکه نانی در بدر کوچه ها بودم آفتاب بی محابا شلاق میزد ومن هراسان به هر سو می دویدم
ناگهان دیدم خبری از سایه ام نیست دل نگران ومشوش برای پیدا کردنش به هرجایی سرک کشیدم آخر دیدم در زیر
سایه درختی نشسته با تعجب پرسیدم ؟ اینجا چکار میکنی، مگر نباید بامن باشی ؟ با رویی ترش وناراحتی گفت : بابا از تشنگی و
گرما و خستگی ذله شدم دیدم تو بفکر خودت نیستی و من هم دارم داغون میشم، پس بهتر دیدم مستقل باشم !!!!
حال شما خودتان تا ته قضیه رو بخوانید . وقتی سایه ات با تو همراه نیست وخط تورو نمی خونه ،از دیگرون چه انتظاری داری ها؟
کورش خجیر آذر 1389
موضوعات مرتبط: بدنیست بدانیم
تاريخ : پنجشنبه دوم دی ۱۳۸۹ | ۱۱:۶ ب.ظ | نویسنده : کورش خجیر |

