نمی دانم حواستان هست یا نه ...

مهر آمد...

دوباره زود صبح شدن شبهای پاییزی...

دوباره اجبار به صبحانه خوردن فرزندم در حالیکه هنوز آخرین خمیازه هایش در صورتش در دستهای نکشیده شده اش ..

مانده است..

 دوباره لقمه های نان و پنیر و گردو....

دوباره نگرانی از پیدا نشدن دسته گل روز اول مهر....

 دوباره رنگ به رنگ شدن کوچه و خیابان از مانتوهای دخترکان شاد و خندان ....

دوباره دستان محکم دخترکی که با غرور پدرش را بغل کرده بر موتوری که شاید پدر دوست داشت ماشین بود ..

 راستی اگر پدر ماشین داشت ...

شاید هیچگاه لذت بغل کردن دخترش را نمی فهمید.....

و عشق همسرش را...

دوباره مهر آمد.....

من بغض دارم از این همه زیبایی که که بعضی ها ان را نمی بینند  ....

 اینها تنها  همه در یک فصل است...

 نه بهار  و نه خزان ...

پائیزفصل موهبت خدا که بر ز مین و زمان  باران طلا می بارد ....

 

 کلاسهای درس یادت بخیر ....


با تشکر از دوست گرانقدرم سید محمد  حسینی  


 




تاريخ : سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۸۹ | ۲:۵۷ ب.ظ | نویسنده : کورش خجیر |